اینجا مکان دختریست از جنس کویر

بر می گردم با چشمانم
   

  

 که تنها یادگار کودکی منند
       

  

 آیا مادرم مرا باز خواهد شناخت؟              

""حسین پناهی


 

تنهایی ام را کنار کدام مقبره به مرگ پیوند داده ام.

 

 

 به دستانی که از ابتذال شکننده تر بود ولی من هرگز

نهراسیده ام از آن.

 

1

 ، 2، 3 ... برای من این فاصله خیلی کمه.. فاصله

زهوار در رفته ای

 

 

 که از کودکی مرا در انزوایی محض به پوچی کشاند

و تهی

 

 

تر از همیشه فریاد زد.

 

سالهاست آفتاب را دنبال می کنم ... که پشت کدام

کوه می خوابد و پشت کدام دریا بیدار می شود.

 

 

 سالها در شب با شب پره

 

 

ها می پریدم و اسمان را با ستاره هایش قسمت می

کردم.

 

 

 در کاوش دنیای درونی خودم چشمانی را دیدم که

مظلوم تر از

 

 

همیشه وجود مرا پلک میزند ، اشک میبارد و چقدر

تر

می شوم از اخلاص درونی..

 

یه روزی خسته بودی! یه روزی خسته بودم ..

 

موجود نحیفی که تسلیم جنگ های زمان شده است ..

ای مرد های آهنی ..

 

ای زن های کاغدی.. از حیا خدا شرم کنید.. روزگار

 

 

غریبیست.. نه ..، روزگار عجیبیست.. عجیب و

عجیب و عجیب تر..  


ببخشید فالگیر روزگار.. ! خوابت را پریشان کرده ام

و با زوزه هایم شوم های

 

 

هجوم آورده را خبر داده ام.. زجر کشیده ام..

 

 

فالی بگیر و بگو تا بهار از کدامین بستان فرا می

رسد..

 

 

به دور از تمام هیاهو های عاشقانه و زنهار های

زمانه به آواز یک پرنده و

 

 

به تنفس های کودکی در خیابان دل بسته ام که در

سرمای شدید  

 

عواطف آهنی انسانها سوزش را تحمل می کنند..


چقدر بی تاب شده ام.. چقدر پیرمرد خنزر پنزری و

بغلی شراب بوف کور را دوست دارم..

  

در رویای غبار گرفته خودم به دنبال چراغ

 

 

های رابطه ای هستم که تاریکند..

 

به دنبال شبی هستم تا انگشتانم را بر پوست کشیده

اش بکشم..

 

 

اما نه.. تنهای تنهام.. باید به آغوش مادرم باز

گردم.. باید به

 

 

گریه هایم بر گردم تا شاید کسی مرا نوازش کند. آیا

مادرم مرا باز خواهد شناخت ؟


از اندیشه ات سرشارم.. و دوست دار گفت و گو...


"خاکها را پس بزن

-      و زمان را نقب -


-      استخوان هایم 

                   عجیب بی قرارند...!           ""

میثم توسلی

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/٩/٢٧ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط پریسان رادمنش نظرات ()

میان خستگی هایم صدایی آشنا باشد به دنبال

کسی هستم که دستانش پر از امید میان شهر

چشمانش پر از عشق و صفا باشد به دنبال

کسی هستم که در این وادی غربت میان این

همه دوری برایم تکیه گاه باشد به دنبال

کسی هستم که تقدیمش کنم دل را و او هم با

نگاه من به خوبی آشنا باشد به دنبال کسی

هستم که چون دریای بی پایان برایم بی

کران باشد و آرام و نهان باشد به دنبال کسی

هستم که مانند شقایق ها همیشه عاشق و

شیدا و لیکن

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/۸/۱٠ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط پریسان رادمنش نظرات ()

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه ی لیلا نشست

عشق آن مست مستش کرده بود

فارق از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یارب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم میزنی

دردم از لیلاست آنم میزنی

خسته ام زین عشق

دل خون مکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو لیلای تو .......من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من در کنارت بودمو نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره ی صحرا نشد

گفتم عاقل میشوی اما نشد

سوختم در حسرت یا ربت

غیر لیلا نایامد از لبت

روز و شب اورا صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/٦/۱٦ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط پریسان رادمنش نظرات ()

سلام به همه ی دوستای گلم

امروز یه خبر خوب که نه عالی دارم

یادتونه چند پست قبل گفتم دوستم مریضه تو بیمارستان دعا کنید

الان فهمیدم خوب شده از همتون ممنونم نمیدونید چقدر خوشحالم

خدا شکرت

خدایا عاشقتمممممممممممممممممممم

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/٤/۳۱ساعت ٤:۱۳ ‎ق.ظ توسط پریسان رادمنش نظرات ()

درود به همه دوستای گلم

خیلی از شما عزیزان گفتین: بیشتر خودمو

معرفی کنم ..........

منم چون خیلی حرف گوش کنم

گفتم:چشم.................

خوب بریم سراغ معرفی...........

من پریسان

متولد ١۵/١٠/١٣٧١ ساعت ٨ شب

متولد کرج.ساکن کرج و عاشق کرج

تک بچه امافسوس

بچه ی آرومی هستم

غم و دوست دارم منظورم

اینکه وقتی از غم مینویسم آرامش دارم

کلا آدمی هستم که چیزایی که همه دنبالش

میرن رو دوست ندارم.

به شدت وطن پرستم

و از اعراب بدم میاد چون کشور و فرهنگ

ایران و ایرانی رو نابود کردند(از دوستانی

که با این عقیده ی من مخالفن معذرت

میخوام ولی این عقیده ی منه)

کتاب های روانشناسی زیاد میخونم

از نویسندگان عاشق صادق هدایت.دکتر علی

شریعتی.مصطفی مستور.دکتر اسپنسر

جانسون هستم

شعر های ((مولانا جلال

الدین.حافظ.خیام.سعدی.فروغ فرخزاد)) بهم

آرامش میده.

ورزش:خودم بسکتبال کار میکنم

دارم.پرسپولیسی دو آتیشه ام (( تیم ملی

ایتالیا و باشگاه بارسلونا)) رو خیلی دوست

دارم.

از هدیه گرفتن خوشم میاد بخصوص اگه

هدیه ساعت های  تک باشه همراه با رز

آبی.

مهارتهام:١ نقاشی میکنم. هر چقدر پول

داشته باشم بازم کم میارم.اسب سواری هم خوب بلدم.

خوب اینم از معرفی

تا آپ بعدی بابای

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/٤/٢٤ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ توسط پریسان رادمنش نظرات ()

 

هیچکی از رفتن من غصه نخورد

هیچکی با موندن من شاد نشد

وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت

بغض هیچ آدمی فریاد نشد

"="="="="="=

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت

وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد

دل من میخواست تلافی بکنه

پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد

"="="="="="=


وقتی رفتم نه که بارون نگرفت

هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود

اگه شب میرفتم و خورشید نبود

آسمون خوب میدونم مهتابی بود

"="="="="="=

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر

که واسم غریب و نا شناخته بود

اما اون وقتی رسید که قلب من

همه آرزوهاشو باخته بود

"="="="="="=

چهره هیچ کسی پژمرده نبود

گلا اما همه پژمرده بودن

کسائیکه واسشون مهم بودم

همه شاید یه جوری مرده بودن

"="="="="="=

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت

وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد

دل من میخواست تلافی بکنه

پس چرا هیچ کسی عاشقم نکرد

"="="="="="=

شرمنده که خبر ندادم

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸۸/٤/٢۳ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط پریسان رادمنش نظرات ()

some say the most beautiful

thing

on this dark earth

is a cavalry regiment,and

some afleet of long oars.

but to me the fairest thing is

when

one is in love with someone

else.

 

+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/٤/٢٠ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ توسط پریسان رادمنش نظرات ()

 شب شده ساکته دوباره خونه 

 می گرده دل دنبال یک بهونه 

 می گرده باز گنجه ی خاطراتو 

 پی یه حرف ناب و عاشقونه 
 

عکس تو رو باز می ذاره روبروش 

 که تا ته شب واسه تو بخونه 

 دلم تو التهابه که چه جوری 

 قدر چشای نازتو بدونه 

 تو عصری که قحطی عطر یاسه 

 اما به جاش دوست دارم گرونه 

 کافیه اسمتو یه جا ببینم 

 تا حس شعرم بزنه جونونه

من نمی تونم بگم اندازه شو

اینو فقط شاید خدا بدونه 

 محاله که عشق ما رو ندونن 

 برو سوال کن از گلای پونه 
 

اگه بخوان خیلی کم از تو بگن 

 می گن همون که خیلی مهربونه ؟

 بی خبری تو ولی از حال من 

 میندازم اینو گردن زمونه 

 چقدر حسودیم می شه وقتی همه 

 بهم می گن دل تو پیش اونه ؟

 من خودم باز می زنم به اون راه 

 می گم بیارید واسه من نشونه 

 اما تا کی فریب بدم دلم رو 
 

اون داره کلی آدرس و نشونه 

 مهم ولی تویی که اسم نازت 

 با من یه جایی پشت آسمونه

اونا نمی دونن ستاره هامون 
 

دوتاس ولی توی یه کهکشونه 
 

اینو بخون تا دوباره بدونی 

 دیوونتم ، دیوونتم ، دیوونه

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸۸/٤/۱٦ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط پریسان رادمنش نظرات ()

سلام  به همه ی دوستان

امروز فهمیدم یکی از دوستام بیمارستان

بستری شده به خاطر حمله ی قلبی تو رو

خدا براش دعا کنید. اون الان فقط به دعای

شما نیاز داره.نگران

+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/٤/۱٢ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ توسط پریسان رادمنش نظرات ()

من با تو هرگز 

 سلام ای بی وفا ،‌ ای بی ترحم 

 سلام ای خنجر حرفای مردم 

 سلام ای آشنا با رنگ خونم

سلام ای دشمن زیبای جونم

بازم نامه می دم با سطر قرمز 

 آخه این بار شده من با تو هرگز 

 نمی خوام حالتو حتی بدونم 

 تعجب می کنی آره همونم 

 همونی که زمونی قلبشو باخت 

 همون که از تو یک بت ،‌ یک خدا ساخت 

 همونی که برات هر لحظه می مرد 

 که ذکر نامتو بی جون نمی برد

همونم که می گفتم نازنینم

بمیرم اما اشکاتو نبینم 

 همون که دست تو ،‌ مهر لباش بود 

 اگه زانو نمی زد غم باهاش بود

حالا آروم نشستم روی زانوم 

 ولی دیگه گذشت اون حرفا ،‌ 

 تعجب می کنی آره عجیبه 

 می خوام دور شم ازت خیلی غریبه 

 خیال کردی همیشه زیر پاتم ؟

 با این نامردیات بازم باهاتم ؟

 برات کافی نبود حتی جوونیم 

 تموم شد آره گم شد مهربونیم 

 دیگه هر چی کشیدم بسه 

 نمی بینیم همو این خوبه ،‌ بهتره 

 دیگه بسه برام هر چی کشیدم 

 فریبی بود که من از تو ندیدم ؟

 دروغی هست نگفته مونده باشه ؟

 کسی هست تو خیال تو نباشه ؟

عجب حتی دریغ از یک محبت

دریغ از یک سر سوزن صداقت 

 دریغ از یک نگاه عاشقونه 

 دریغ از یک سلام بی بهونه

نه نفرینت چرا ، این رسم ما نیست 

 اگر چه این چیزا درد شما نیست

گل بیتا چرا اخمات توهم شد؟

 چیه توهین به ذات محترم شد ؟

 دیگه کوتاه کنم با یک خدافظ 

 که عشق ما رسید به سد هرگز

 

+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/٤/٦ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط پریسان رادمنش نظرات ()

سلام به همه ی دوستای عزیزم من قصد  

نداشتم اپ کنم ولی اتفاقی یاد روزهایی

افتادم که این اهنگ و زیاد گوش میدادم دلم

گفت این متن و اختصاص بدم به این

اهنگ .....

اروم اروم دارم

از یادت میرم

عشق من کاری کن دارم از دست میرم

من هنوز حاضرم واسه تو بمیرم اخه به عشقت اسیرم

اروم اروم دارم.................

اروم اروم دارم........................

از یادت میرم......

تقدیم به قلبی که نداشتی.

+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/٤/٥ساعت ٥:۳۱ ‎ق.ظ توسط پریسان رادمنش نظرات ()

 بچه بودم نه دیگه منتظر زنگ بودم 
 

نه دیگه واسه تو مثل تو دلتنگ بودم

بچه بودم تو نبودی شبا زود خوابم می برد 

 دل کوچیکم فقط غصه بازی رو می خورد 

 بچه بودم چه قدر صاف و روون می خندیدم
 خوبیش این بود که ازت نمی خوامت نمی

شنیدم 

 بچه بودم همه ام مثل خودم بچه بودن 

 نرم و ساده مث خاکای توی باغچه بودن 

 بچه بودم خبر از تو خبر از دروغ نبود 

 سر فکرای پریشون انقدر شلوغ نبود 

 بچه بودم همه چی درست می شد ، سخت

نبود 

 هیچکی اندازه ی من اونروزا خوشبخت نبود
 بچه بودم دلمو هنوز کسی نبرده بود 
 

هنوزم خدا اونو دست خودم سپرده بود 

 بچه بودم قدرمو زمونه بیشتر می دونست 

 کوچمون حالا منو از تو که بهتر می دونست
بچه بودم کسی بیخود منو اذیت نمی کرد 

 مث تو میون بازیا خیانت نمی کرد 

 بچه بودم کسی مثل تو باهام بد نمی شد 

 بی توجه از کنار رؤیاهام رد نمی شد 

 بچه بودم نبود اون کسی که بهم راس نمی

گفت 

 مث تو هیچکی بهم هر چی دلش خواس نمی

گفت

بچه بودم عالمی بود آخه عاشق نبودم 

 از دس چشمای تو ، تو حسرت دق نبودم

بچه بودم بدون هیچ غصه ای رفتم شمال 

 لب دریا خونه های ماسه های ، بوی بلال

بچه بودم توی قایق بی تو خیلی خوش

گذشت 

 دنیا رو کاش می دادم سالای رفته بر می

گشت 

 بچه بودم خبر از خواهش و التماس نبود 

 لا به لای دفترام ،‌ جز دو تا برگ یاس نبود

بچه بودم عکس تو باعث دردسر نشد 

 جز تو هیچکی باعث رفتن به سفر نشد

بچه بودم انقدر از سادگیا دور نبودم 

 واسه گوش دادن به تو ، انقدر مجبور نبودم 

 بچه بودم کسی مثل تو منو رنج نداد 

 برد و باخت تلخ ما مزه شطرنج نداد 

 بچه بودم دلم از هیچکسی ناراضی نبود 

 فکر و ذکرم پیش هیچ چیزی به جز بازی

نبود 

 بچه بودم آسمون یه عالمه ستاره داشت 
 

غصه مون هر چی که بود یه دنیا راه چاره

داشت 

 بچه بودم و قهر و آشتیم روی هم لحظه

نبود 

 اخم و دردم واسه حرفی که نمی ارزه نبود 
 

بچه بودم بیشتر از این زمونا در می زدن

 اونروزا بزرگترا بیشتر به هم سر می زدن 

 بچه بودم قلبای تو دفترم حقیقی بود 

 روی دفتر خاطراتم عکس جوجه تیغی بود 

 بچه بودم چقدر شعرای خوب بلد بودم 

 کندن اسما رو رو درخت و چوب بلد بودم 

 بچه بودم چشم تو در به درم نکرده بود 

 اونروزا فکر و خیالت ،‌ خبرم نکرده بود

بچه بودم روزای هفته شبیه هم نبود 

 حواسم پهلوی اینکه چی بهت بگم نبود 

 بچه بودم شادی پر بود تو دل بادکنکم

آخر اون روزا کسی بود که بیاد به کمکم

بچه بودم غروبا بوی غریبی نمی داد 

 کسی هدیه به کسی ساعت جیبی نمی داد 

 بچه بودم اگه مثل حالا مجنون می شدم 

 از بزرگ شدن واسه ابد پشیمون می شدم

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/۳/۳۱ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط پریسان رادمنش نظرات ()

 

  به نام او که انقدر اه کشیدم تا تو را برایم

فرستاد

نمیدانم شاید سلام

گاهی دلم می خواهد بدانی حال من چگونه

است اما بدان که من همیشه حال تو را

میدانم.

جای تعجب نیست یک دیوانه دارد با تو

حرف میزند خودت قضاوت کن اول دیوانه

نبود و حالا خوشحال است که تو دیوانه اش

کردی.

دیروز اسمان به خاطر دخترکی معصوم که

رویاهای عاشقانه اش برای همیشه میان

شدت اعتماد به مسافری رهگذر جا ماند 

 بارید.

دیروز باران بارید و من به یاد درس لطیف

عصر هفت سالگی پشت پنجره ماندم تا او

بیاید.

اما تو نیامدی....میدانم قرار نبود که بیایی و

چه زیبا میشود کسی وقتی بیاید که قرار

نیست...................

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/۳/٢۸ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط پریسان رادمنش نظرات ()

برای امدنت لحظه شماری میکنم

 من خزون دلم و با تو بهاری میکنم

نمیذارم تو دلم عشق تو هرگز بمیره

فراموشی تو رو از حافظه ی من بگیره

فاصله می خواد منو خسته و دلگیر بکنه

دلمو برنجونه از عشق تو سیر بکنه

می خواد کمرنگ بکنه خاطره های رنگی مو

تا که بد جلوه بده عشق به این قشنگی مو

اما من عاشقتم از عشق تو سیر نمی شم

پای عشقت میمونم خسته و دلگیر نمی شم

لحظه ها پر میزنن با چه شتابی می گذرن

دم به دم رو به جلوعقربه ها رو می برن

می خوان کاری کنن تا تو رو از من بگیرن

تا که من دست نکشم انگاری از رو نمیرن

اما تو خوب میدونی که من فقط یار توام

هنوزم کنج قفس دلخوش دیدار توام

چش به راهت می مونم تا که تو از راه برسی

نمیذارم تو دلم جات بگیره هیچ کسی

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/۳/٢٧ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط پریسان رادمنش نظرات ()

میروم....اما نمیپرسم  ز خویش

ره کجا....؟منزل کجا...؟مقصود چیست؟

بوسه میبخشم ولی خود غافلم

کاین دل دیوانه را معبود کیست

((او))چو در من مرد ناگه هر چه بود

در نگاهم حالتی دیگر گرفت 

گوئیا شب با دو دست سرد خویش

روح بی تاب مرا در بر گرفت

اه...اری...این منم...اما چه سود

((او))که در من بود دیگر نیست.نیست

می خروشم زیر لب دیوانه وار 

((او)) که در من بود اخر کیست.کیست..؟

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸۸/٢/۸ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط پریسان رادمنش نظرات ()

شمع میسوزد و عرش لحظه به لحظه به پایان میرسد

همچنان که من میمیرم

و بهار جوانی ام به خزان پیری

و بعد هم به مرگ مبدل میشود

اما حتی هزاران سال بعد از مرگم هم

تو را دوست خواهم داشت.........

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/۱/۳٠ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط پریسان رادمنش نظرات ()

 

کیستم من؟؟تیره بختی درد مندی ناتوان!!!!

کیستم من؟؟خسته و مانده جدا از کاروان!!!!

کیستم من؟؟کلبه ای بی بام در سایه بام!!!!

کیستم من؟؟ذورقی در کام موج بی کران!!!

بی قراقی.دوره گردی.بینوائی نیمه جان

همدمی درمانده افتاده دور از همراهان

من چه میدانم مپرس از من نشان

لانه ای پوشیده از برگ درختان خزان

دختری گمگشته در دامان تار اسمان

مرده ای لوزان درون اجتماع زندگان

 

+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۱/٢۸ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ توسط پریسان رادمنش نظرات ()





Powered by WebGozar